تبليغاتX
زهر حلاحل

زهر حلاحل

درد بی دردی علاجش آتش است

خانه | پست الکترونیک | آرشیو وبلاگ

 

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

 

شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری

 

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

 

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

 

سقف های سرد و سنگین ، آسمان های اجاری

 

با نگاهی سرشکسته ، چشم هایی پینه بسته

 

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

 

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

 

عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی

 

پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

 

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم

 

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

 

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

نوشته شده توسط آسو |

حمید در یک نگاه

نوشته شده توسط آسو |

منسوخ نامه

 

 

در این قحطی معرفت

کپّه ای از اخلاص مانند لاله ای است روئیده بر پشت بام تون حمام

 دیگر صدق وصفا چه معنی میتونه داشته باشه

 وقتی ورودی دلها از سنگ انباشته باشد

غرق تحیریم وبی ساربان ره به به بیراهه می سپاریم

شبیه ماشین کوکی دور خود سلسله می سازیم  

آه از این عجوزه روزگار فکستنی

چه بازیها که در کنته نهان دارد

 وما بی خاج وگشنیز وشنبلیله وبیبی نقد دل به قمارهیچ می بازیم

با این همه درد

 ای دل به چه خوش باشی

 وبه چه تکیه سازی

امید کرم ز چه داری وبه که غمسازی و مشتاق کدام غمگساری

.............

بیا وکرم نما ودرگذر ازفکرت دنیای پلید

ورنه تا ابد باقیست با تو این محنت واین شرر جاودانی است        

نوشته شده توسط آسو |

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

زندگی سگی

یه دنیا پراز کینه وحسد

یه دنیا پراز تعفن وخفت

یه دنیا پراز مکر وریا

یه دنیا پراز پوچی وحسرت

دیگه تواین دنیا جایی برای خوبی ومهربانی نمانده

تمام زندگی در یک جمله خلاصه شده :

خوردن برای زنده ماندن وزنده ماندن برای خوردن

اگه رحم کنی خوراک قوی تر از خود خواهی شد  

پس رحم ومدارا نکن

این است قانون زندگی

فرصتی برای فکر کردن در کسی نمانده

تا می توانی ثروت اندوخته کن

به هر نحو ممکن

از هر راهی که کی توانی

چشمانت را به دیدن حقیقت بر بند

کورو کر باش وتنها به یک چیز فکر کن :

پول و مقام وشهرت وشهوت

چرب زبانی ، تملق وپاچه خاری

 یگانه وسیله تو در راهیابی به مقصدت خواهند بود

هر کسی وهر چیزی که سد راهت بود با دسیسه ونیرنگ از سر راهت بردار و

پدر ومادر وخواهر وبرادر وهمسایه و............. نشناس

دیگه فامیل وآشنا ونزدیک معنی نداره

قبیله یعنی یک نفر

هرکسی هم زرت وپرت کرد دستت رو بکن توحلقش تا زرتش در بیاد

گور پدر مهر ورزی

اینه رسم زندگی در قرن مرگ اخلاق

زندگی یعنی:

 اینکه سگ باش تا زنده بمانی

نوشته شده توسط آسو |

 

 

رازها را درون سینه نگه خواهم داشت

هیچ کسی را شریک دردهایم نخواهم کرد

ابرهای سیاه نا امیدی را دوست خواهم داشت

چراکه بی ادعا باران اندوه را ارزانیم می کنند

دیوار بلند تنهایی را دوست خواهم داشت

چراکه دست اندازی هر غریبه را درون سینه ام حایل خواند بود

کوچه های تنگ بی عبور فراموشی را دوست خواهم داشت

 چراکه خلوت وسکوت را برایم ارزانی خواهند نمود

ودیگر هیچ

...............................  

نوشته شده توسط آسو |

شلاله وقارت وقورت شكم

اي رهگذر  با من بيا  راهي شويم

 

قدم درراهي نهيم  بي انتها با مقصدي ناآشنا

 

كوره راهي است اين افق بگذار وبگذر

 

 

تا ابد ناماندني است اين روزگار

 

شب است اين روز را واپسين

 

ماندن براين بشكسته زورق ديوانگي است

 

يك نفس باقي است تا مرز جنون

 

اين يك نفس را رنگين كن از شوق حضور

 

تا برخورشد بانگ رحيل

 

كاروان را رفتن مسجل مي شود

 

با رفتن كاروان آتش حسرت ماند ومنزلي بي كاروان

 

با من بمان تا انتها  

 

نوشته شده توسط آسو |

هد هد دانا

از همان کودکی دانایی چونان لامپ ۲۰۰۰در نصیه اش تتق می زد

کاری بلد نبود جز قلندر مسلکی

حرف حسابش این بود که

...............................................

نوشته شده توسط آسو |

سوپهاش چاندرا وراجكاپور

ميشه به جورابت كه بوی گربه مرده گرفته بخندی...

ميشه به دوستت كه صبحانه كنسرو تن ماهی رو با چايی شيرين ميخوره بخندی...

ميشه به گيلاس هايی كه با كرم خورديشون بخندی...

ميشه به اس ام اس های بی نمك نصفه شب بخندی...

ميشه به گم كردن دفترچه تلفنت بخندی...

ميشه به التماس كردنهای شب امتحان به درگاه باری تعالي بخندی...

ميشه به تقلبهايی كه دوستت تو خودكارش جاسازی كرده بخندی...

ميشه به استادتون كه سر جلسه امتحان دكمه های پيراهنش رو بالا پايين بسته بخندی...

ميشه به خنده های دوستت كه بيشتر شبيه صدای استارت ژيان ميمونه بخندی...

ميشه به رنگ لباس دوستت كه رنگ هندونه ی نرسيد ه است بخندی...

میشه به تبلیغات تبرک و حمیییییییییییییید بخندی...

ميشه به قبض تلفنی كه بابا گفته اين بار ديگه پرداخت نميكنم بخندی...

ميشه به پل عابری كه هيچ كس حتی از كنارش رد هم نميشه بخندی...

ميشه به عاجز(!)بانك هايی كه هميشه خدا خراب هستند بخندی...

ميشه به تب فوتبال اين روزها بخندی...(تب ايران كه بند اومد...)

ميشه به گلهايی كه از اجنبی ها خورديم بخندی...

ميشه به زهر چشمی كه با يك لگد از فيگو گرفتند بخندی...

ميشه به تيكه های عادل فردوسی پور بخندی...

ميشه به بستنی های يخی جام جهاني بخندی...

ميشه به سه نقطه های هميشگی آخر جمله هات بخندی...

ميشه به علامتهای معصوم تعجب بخندی...

ميشه به لبخند موناليزا بخندی...

ميشه به افكار تارعنكبوت بسته ات بخندی...

ميشه به صداي جوجه گنجشكهایی كه موقع سرگيجه گرفتنهات به سراغت ميان بخندی...

ميشه به سوسكی كه تو ذهنت لونه كرده بخندی...

ميشه به موريانه ای كه داره هر روز يه تيكه از معصوميت رو ميجوه بخندی...

...

اما يه لحظه ای يه موقعی يه روزی يه جایی يه چيزی يه حرفی يه خاطره ای يه كسی يه اتفاقی يه حادثه ای... يه چيزی رو يه حرفی رو يه خاطره ای رو يه كسی رو يه اتفاقی رو يه حادثه ای رو... يه جوری با يه زبونی با يه چيزی با يه حرفی با يه خاطره ای با يه كسی با يه اتفاقی با يه حادثه ای... يادت ميندازه كه نفس كشيدن هم يادت ميره ...چه برسه به اينكه بخوای... يه جايی يه موقعی يه روزی... به يه چيزی به يه حرفی به يه خاطره ای به يه كسی به يه اتفاقی به يه حادثه ای بخندی...

 

ليوان شكسته خنده دار تر است يا بغضی كه هرگز نشكست...؟

نوشته شده توسط آسو |

اندر لطايف زهرماري

می گویند عشق بزرگترین خودکشی است  ، کشتن نفس

عشق یعنی دور انداختن نفس

برای تولد دوباره در عشق ، نخست باید در آن بمیری

عشق بخشنده است ، شهوت گیرنده

عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی اما شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری

در عشق دیگری مهم است اما در شهوت تو مهم هستی

در شهوت دیگری را فدا می کنی اما در عشق خود را

عشق نوعی تسلیم است اما شهوت یک تهاجم است

اگر هنوز به دنبال تصاحبی بدان که عشق تو عین شهوت است  

نوشته شده توسط آسو |

گوش کنید فاخته می خواند

 

 

 

 

بر بلندای آسمان خاکستری  ، رنگی به جز رنگ حسرت نمانده

راستی چه بر سر فاخته آمد ؟

که آوا سر نمی دهد !

یادها همه فراموش گشته اند

گویی سینه ها را شکافته اند

وتکه سنگی سیاه به جای دلها نهاده اند

صداقت را در مسلخ مطامع بشری سر بریده اند

تنهای تنها در میان جمعیم

دل نا گران هیچ هستیم و به هیچ می اندیشیم

عشق را ملعبه ای می دانیم در دستان سیاه بی مهری ها

گویای ساکتیم در بازار گرم اوهام پوشالی

همچون بعیما چراغ به دست دنبال گمشده ایم

بینائیم به آنچه نادیدنی است اما نمی بینیم آنچه را روشنتر از مهر جهان تاب است

بی هنرانیم سر سپرده بر نقش روی آب

شبا هنگام راه بی عبور است وهراس رهزن

رفتن اجبار است و راهی به همره

کیست تا چراغی بر فروزد

جز قلندر نمی داند چه سان رفتن

چه سوداما چه اونیز .............  

نوشته شده توسط آسو |

عامل ناشناخته

با سلام حضور سروران گرامی و علاقه مندان به مسائل عدیده در حوضه مجانین
زمانی در این دیار مجنون مادر مرده چونان کنه خر لیلی گور به گور شده رو چسبیده بود
تا اینکه دمار از روزگار نویسندگان درآورد وآبروی هر چی مرد  رو برد
از آن پس هر زوار در رفته لایعقلی را که از بد حادثه عقل وهوش از کف داده باشد مجنون می نامند
پس ازگذشت چندین صدسال ودربه دری مجانین گرامی
جمعی از زبده ترین اندیشمندان در حیطه هوش وحواس
سینه سپر کرده وباعزمی جزم خواستار ساماندهی به امور مترتب با قضیه دیوانگان گرفتند
واین فرض بارقه ای گردید برای تشکیل  "سازمان  حمایت حقوق حقه مجانین " و
از بدو تاسیس این سازمان قدمهایی بس بلند در جهت نیل به اهداف عالیه این سازمان از سوی متولیان امر برداشته شده است
اما به جهت وسعت میدان عظیم مسائل وتراکم کار در این عرصه
گردانندگان دخیل را بر آن داشته است تا دست یاری به سوی
عزیزان مشکوک الحویه که اثری از آثار دیوانگی اظهر من الشمس در ناصیه هایشان نمایان است دراز کنند
لذا کلیه اشخاص حقیقی وحقوقی که
    صفت مذکور در احوالاتشان  به صورت ادواری ویاغیر ادواری  شامل باشد
  می توانند قدمی هرچند کوچک اما درخور اوصافشان برای همنوعانشان بردارند
 با ما به آدرس همین وبسایت مکاتبه کنید
بی صبرانه منتظر نظرات سازنده شما هستیم

اداره کل تعمیرات عیوب مغزی

نوشته شده توسط آسو |

دیوانگی هم عالمی دارد مگه نه ؟

 

 دو پرنده عاشق

که در لانه آرزوهایشان جیک جیک می کنند

دو یار دیرین 

هردو گم کرده از عشق

هردو  دلسوخته

دلی به اندازه تمام هستی درون سینه هایشان می طبد  

 شما بگین ! انصافه به یه همچون نازنینهایی دیوونه بگیم ؟

 

 

نوشته شده توسط آسو |

آیا یاری کننده ای هست ؟

آیا کسی هست که مرا یاری کند !!

آن روز سر تاسر دشت نینوا مبهوت کلام بهترین بنده خداوند بود !

نخلها از سخن معصوم به وجد آمده بودند!

آیا بزرگوارترین پیشوای عالم دست کمک به سوی پست ترین ها گشوده بود ؟

آیا عقل سلیم می تواند باور کند شخصی که دست رد به سوی قدرت وقت زده باشد از انسانهای فرومایه طلب کمک نماید ؟

هرگاه سخن از امام حسین (ع) وعاشورا به میان می آید بی اختیار یاد " مظلومیت " می افتیم ؟

اما براستی چه حکمتی در این واقعه خونبار نهفته بود ؟

مظلوم واقعی چه بود ؟

تشنه حقیقی که بود؟

فریاد امام حسین (ع)  بخاطر چه بود ؟

امام حسین (ع) در آن لحظه خونبار به چه می اندیشید

 که حتی راضی شد ارزشمند ترین چیزها را فدایش کند

 وتسلیم رضای پروردگارش شود ؟

دشمن حقیقی او  در آن روز نه شمشیرها وگرزها وتیرها

بلکه جهل مردم بود

نادانی وسرگردانی وحیرت مردم در شناخت حقیقت بود

گمراهی وتباهی مردم او را به سوی قربانگاه کشاند وجهالت و تیره روزی انسانها سراز تنش جداساخت

مظلوم واقعی در آن روز رسالت جدش پیامبر اکرم (ص) بود

اگر براستی بخواهیم بدانیم که در دل امام حسین(ع) چه می گذشت با ید از چاه نخلستان های کوفه بپرسیم

آن چاه شاید گوشهایی شنواتر از مردم روزگار علی (ع) داشته است !

حال باید از خود بپرسیم :

که حکمتی بود که بزرگ مرد تاریخ بشریت درد دل خود را در گوش چاه زمزمه کند ؟

آنهم در سیاهی شب !

اگر جواب قانع کننده ای بر این سوال پیدا کنیم

می توانیم فلسفه فریاد ((هل من ناصر ینصرنی ؟ ))  امام حسین (ع) را بهتر درک کنیم .

روزی از یکی از مستشاران روباه پیر استعمار (( انگلیس )) پرسیدند :

دلیل این همه موفقیت شما در استعمار ملتها چیست؟

جواب داد " تا زمانی که طمع ورزی اقلیت وجهالت اکثریت این ملل وجود دارد ما نیز سالار شان خواهیم بود "

نوشته شده توسط آسو |

لاطاعلات

به یقین نوشته روی گل گیر یا شیشه پشت بعضی ماشینها توجه شما رو به خودش جلب کرده !

یه چیزی در همین مایه ها :

سلام غریبه ! من هم غریبم .

خوش رکاب !

روزی رسان دیگری است  !

شد شد !  نشد نشد !

یک لحظه غفلت ! یک عمر پشیمانی !

ساقیاامشب صدایت با صدایم ساز  یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست !

این قافله عمر عجب می گذرد !

و......................

در نگاه اول به نظر می رسد که  این جملات بسیار عامیانه وزیر پا افتاده است

و تاثیر چندانی در مخاطب نباید داشته باشد

اما اعتقاد روانشناسان در این باره چیز دیگری است

براساس جدیدترین یافته ها این نوشته هاشاید به لحاظ محتوی ارزش چندانی نداشته باشند

اما از نقطه نظر روانی وعاطفی تاثیری بس شگرف در بیننده ایجاد می نمایند

وما گاهی با دیدن آنها به شدت تخت تاثیر قرار می گیریم

وخیلی زود این خرفهای به ظاهر عوامانه ملکه ذهن ما می گردند

چنانکه اگر در موقعیتی غیر از این می دید مشان تاثیری در ما نداشت !

می دانید چرا ؟

نوشته شده توسط آسو |

دو کلوم حرف مفت

 

در هیاهوی تعلقات دنیوی آنجا که صدا به صدا نمی رسه گم می شوی

تا حالا شده یک بار قدم در فراموش خانه سینه ات بگذاری ؟

نه راستشو بگو شده یک بار کلاهت رو قاضی بکنی ؟

شده یک دستی به اون دل بی صاحب مونده ی زنگار گرفته بکشی ؟

از صبح خروس خون تا بوق سگ واسه یک قرون اضافی سگ دو می زنی

شده یک بار هم حسابت رو با اوس کریم صاف کنی ؟

حق داری !!

دنیات کوچیکه به اندازه ی خور وخواب وشهوت

آخه .......

شده تا حالا قدم در دنیای وسیع و بی کران نوع دوستی گذاشته باشی ؟

تو از گذشت چی می دونی ؟

چند بار با خودت خلوت کردی و ندای درونت رو گوش دادی ؟

تو اصلا می دونی اگه دلت واسه خودت تنگ بشه کجا باید پیداش کنی ؟

اصلا آدرس دقیقی از خودت داری ؟

فکر می کنی خودت چقدر تو رو دوست داره ؟

البته اگه دوست داشته باشه !

آخه بدبخت صبح تا شب دنبال چی و کی  می گردی ؟

هیچ می دونی گمشده تو چیست ؟

فکر کن . آره فکر کن !!!

می خوای بدونی گمشده تو چیه سراغ خودت برو

پیداش کن اگه پیداش کنی بهت می گه چه چیز رو گم کردی

کمکت می کنه

دستت رو می گیره

و یکسره سراغ مرادت می بره

هر چند ....

خیلی زود دیر می شه

وتو نمی تونی خودت رو پیدا بکنی

تازه می فهمی که گم شده خودت بودی

نوشته شده توسط آسو |

مرثیه ای بر .....

 

               که عمري چشم در راهم

کجاست آن موج نا آرام و آن درياي طوفاني

منم آن صخره ي سنگي که عمري چشم در راهم

 Image Hosted by Iranian Image Uploader

 

 

بازگشتت را کسی به انتظار نخواهد نشست

 فراموشی پیشه انسانها ست

کسی را بر عدم دل تنگ نخواهی یافت

 تنهایی تنها سود سودای امروزی هاست

شهر آشوبی پرغوغا ست

جمع در این وادی یک معماست

قبیله یعنی یک نفر

دیگر  هجرت چلچه ها بی بازگشت است

تنها صدای آشنا در این غربتکده

قهقهه ای ست  ممتد از بی صدایی هاست

 اخلاص یعنی هزار چهره در پشت یک نقاب

امید برگی است جدا ازتک درخت کنج حیاط

افتاده بر خاکستر آرزوها .........

نوشته شده توسط آسو |

قفس تنگ زمین جای کبوتر ها نیست  

روح پرواز به اندازه این دنیا نیست

این همه توده جاری شده برخشکی ها   

ظاهر نیلی دریاست ولی دریا نیست

 

 

 

نوشته شده توسط آسو |

عجبا از این روزگار

همیشه همینطور بوده

ضعیف کشی قانون لا یتغیر این زمانه هست

نوشته شده توسط آسو |

برو بچه!!!!!!!!!!

هر دوره از عمر انسان جذابیت خاص خودش رو داره

اما کودکی یه چیز دیگه است

تنها دوران زندگی است که همگان به خوشی از اون یاد می کنن

 اگر که با مرارت وسختی همراه بوده باشد

شفافترین وزیباترین صحنه های هرشخص در زندگی در این زمان ترسیم می گردد

خالصترین دوستی ها در این زمان به وجود می آیند

و ناب ترین احساسات در این برهه از زندگی شکل می گیرد

بی پیرایه ترین روابط در این دوره ایجاد واستمرار می یابد

و... و..... و ....... و چند تا و دیگه

راستی هیچ فکر کردیم چرا ؟؟؟؟؟

چرا کودکان با این چه دست کمی از بزرگ ترها ندارن کمتر دچار وسوسه می شن ؟

کمتر شیفته تجملات وپیرایه ها می گردند  ؟

کمتر سر هم کلاه می زارن و کمتر کلاه همدیگرو برمی دارن ؟

کمتر خیانت می کنن وکمتر مقهور زیبایی های حباب گونه دنیوی می شوند ؟

بیشتر دوست می شوند وخوش ندارند دوستاشونو از دست بدهند ؟

درسته این همه یه جواب بیشتر نداره :

کودکان برعکس قدشون دلشون اندازه یه دنیاست

 دنیاشون کوچیکه اما روحشون قد تمام کهکشان وسعت داره !

کودکان با یه روح بلند خدایی پا در این عرصه سرتاسر کینه ودغل می گزارند

رفتار کودکانه که ناشی از شدت خلوص اونهاست

ما آدم بزرگها رو می خندونه

اما وقتی بزرگ می شن ودست رذیل روزگار دل ساده کودکانه شونو سیاه می کنه

به قول عوام الناس " طرف بزرگ شده "

اما یک تعداد هستند که دلشون پیوسته بزرگ می ماند و بلکه وسیع ترهم می شود

به همین علت رفتار یک آدم بزرگ که دل آسمانی داشته باشد

در نظر انسانهای عادی کودکانه جلوه می کند

البته منظور من رفتار سبک وابلهانه نیست

ونهایت این که بسیاری از تیرگیها در دل انسانها جبر طبیت است

وگریزی نیست مگر " بزرگی "

 

 بزرگی = دست  در دست شیطان نهادن + پا برروی دل نهادن و سیاه گردیدن

نوشته شده توسط آسو |

گم شده در مه

ازشما چه پنهون چند وقت پیش دل گران قیمتمونو به پشیزی فروختیم . از این معامله غبن انگیزچیزکی حاصل ما نشد چه هیچ دل بیچارمون هم بیجا پامال شد ناچار از خیر دل بی صاحب مونده گذشتیم وپیش اغیار گرو ماند حالا هم که مثل خری در گل مانده حسرت ایام مفارقت را بر حدت روزگار وصال ارجح دانسته و رقعه ای سوز انگیز بر آن عزیز از کف رفته تقریر نمودیم از قرار زیر :

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر ......

                                            کز کاروان چه مان جز آتشی به.....

ای دوصد دریغ وحسرت که تورا به ثمن بخص زکف ربودند ز من !

همگان را وصال گشته آمال اما چه سود که ما را وصال گشت چون زهر مار!

گفته بودم که دگر یادت ننمایم زسر اما نشد بمانم بی تو بار دگر !

مردی کن و بازا ....بیش ازاین ناز نکن ای  مرده شور برده ترکیت تورا  !

دل من ای ی ی ی ی ی دل من     

نوشته شده توسط آسو |

درباره ی وبلاگ

مي گويند : " حقيقت تلخ است "
شايد باور نكنين اما گفتن حقيقت كار هر كسي نيست
تاريخ گواه اين مدعا می باشد .
سرنوشت تمام انسانهاي حق گو همگي يكسان بوده
آنها هميشه در اقليت بوده اند
بياييد در ميان اقليت باشيم
بياييد ما نيز " زهر حلاحل " باشيم

تمام پیوندها

پیوندها

امکانات

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS

طراح قالب

طراحی وب سایت تجاری ،قالب وبلاگ،کمک به بیماران خاص

Copyright © 2006 All Rights Reserved by paouloo.Blogfa.com Design by Yas-Design